تبليغاتX
بام اضطراب

بام اضطراب

علی عزیز مرا به بازی شب یلدا دعوت کرده بود و من البته هر چند طبق معمول آرام و کند اما بالاخره در این بازی شرکت می کنم با این بازی البته زمینه آشنایی بیشتر شرکت کنندگان فراهم می شود که خودش حتما خیر است

۱ـ شاید حواس پرتی که به عدم تمرکز و در نتیجه کم حافظه شدن شدید انجامیده بزرگترین مسئله ی شخصی ام باشد ـ البته سلول های انفرادی هم آن را تشدید کرده ـ  بچه که بودم یک روز برای صبحانه ی میهمانانمان قرار شد شیر بگیرم و تا سر کوچه رفتم و با دوغ برگشتم!!

۲ـ دوم خرداد ۷۶ ـ که احتمالا برای خیلی ها خاطره انگیز است ـ دوشب آخر را نخوابیدم و تنها دو وعده نان و کالباس خوردم و در آخرین ساعت های شب میان یکی از کوچه ها بدون آنکه متوجه شوم نشستم و خوابم برد...

۳ـ همان سال با برخی دوستان تقی رحمانی را دعوت کردیم تا در ملایر به مناسبت سالگرد پدر طالقانی سخنرانی کند مجوز برنامه را روز قبل با فشار حزب الله لغو کردند و ما هم با یک مسجد برای یک مراسم ختم صحبت کردیم اما موقعی که قرار شد برویم از مسجد استفاده کنیم با در بسته و مسجد خالی مواجه شدیم من قلاب گرفتم و مهدی امینی زاده دوست خوبم بالا رفت و در را باز کردیم. مراسم در میان دلهره ما برگزار شد جمعیت هم بد نبود

۴ـ نمی دانم چقدر عشق های کودکی برای بقیه جالب است. معمولا در زندگی خیلی ها اتفاق می افتد

من هم در ۱۲ سالگی عاشق یک دختر ۲۴ـ۲۵ ساله شدم و البته چون فامیل بود همیشه می دیدمش ـ راستش را بخواهید قبل از آن هم عاشق شدم و حتی با خانواده ام صحبت کردم که تا مدتها سوژه خنده آنها شده بود اما به این خفنی نبود ـ وقتی فهمیدم که نمی توانم با او ازدواج کنم برای اولین و آخرین بار در عمرم چند روزی نمی توانستم غذا بخورم .در بقیه مواقع با غذا ـ اگر گیر می آمد ـ هیچ مشکلی نداشتم

۵ ـ روزی که به خواستگاری طاهره رفته بودم امید وار بودم ازدواجمان به دور از الگو مصرف های عرفی باشد و بالاخره فقط با ۳۵۰ هزار تومان هم حلقه و ساعت خریدیم و هم ازدواج کردیم

و اما انتخاب ۵ نفر برایم خیلی مشکل بود چون اکثر بچه ها قبلا دعوت شده بودند اما....

معصومه عزیز  

 جواد رحیم پور  دوست قدیمی که البته شاید زیاد به باز ی علاقه نداشته باشد و البته همسرش لاله

حمیدرضا البته اگر هنوز زنده باشد

فرهمند عزیز که نمیدانم از مشهد برگشته یا نه

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم دی 1385ساعت 17:13  توسط مهدی   |